معماری
وسواس

علائم اختلالات وسواسی جبری

 
اختلالات وسواسی جبری اختلالات شایعی هستند که اغلب در دوران کودکی یا ابتدای نوجوانی آغاز می‌شوند. اگرچه وسواس یک بیماری مزمن محسوب می‌شود اما علائم آن در طول زندگی دائما کاهش و افزایش می‌یابند

علائم اختلال واسی جبری

علائم اصلی اختلال شایع وسواسی-اجباری یا وسواسی-جبری همان‌طور که از نامش پیداست، وسواس و اجبار است. وسواس‌ها اعمالی تکرارشونده، ناخواسته و افکار و تصاویر مزاحم یا اجباری‌ای هستند که باعث اضطراب و پریشانی شما می‌شوند.

وسواس‌های شایع شامل ترس‌هایی درمورد آلوده شدن یا آلوده کردن دیگران (مثلا با میکروب‌ها یا HIV)، نامطمئن بودن (مثلا اینکه تکلیفی به‌طور کامل انجام شده یا نه)، تصاویر ذهنی و افکار مزاحم (مثل صحنه‌های عجیب و غیرطبیعی، افکار کفرآمیز)، تکانه‌های ناگهانی برای آسیب‌رساندن به خود یا دیگران (مثل چاقو زدن به اعضای خانواده) یا تجربه غیرقابل توضیحی از این احساس که مثلا برخی موارد درست نیستند (مثل ناقرینگی) هستند.

اجبارها رفتارهای تکراری (افکار تکراری) هستند که برای کاهش دادن اضطراب ناشی از وسواس یا پیامدهای ترسناک وسواس، طراحی می‌شوند. برای مثال می‌توان از سنت‌های شستشوی تکراری و شدید برای محافظت در برابر آلودگی، اجبار برای بررسی کردن‌های مداوم به علت اطمینان نداشتن، اجبار برای مرتب کردن، در پاسخ به وسواس تقارن نام برد. علائم برای هر فرد، بازتابی از سطح رشد و تکامل اوست و ممکن است میان کودکان، نوجوانان و بزرگسالان متفاوت باشد.
معروف‌ترین روش درمان وسواس، شیوه ERP یا همان رویارویی شخص با عامل وسواس و خودداری از پاسخ است، اما مشکل اصلی این است که بسیاری از بیماران از همان ابتدای کار این روش درمانی را قبول نمی‌کنند یا اینکه در نیمه‌راه از انجام آن سرباز می‌زنند. گاهی این افراد حتی از دیدگاه خودشان دلایل خوبی نیز برای خودداری از درمان ارائه می‌دهند.
به‌عنوان مثال، آنها حالت‌های وسواسی (افکار مزاحم) را نوعی تهدید جدی تلقی می‌کنند که مختص خودشان است و از این جهت تنها خود را مسوول می‌دانند تا با به‌کارگیری روش‌های خاص، این مشکل را از میان بردارند.
از نقطه‌نظر این گروه، این روش درمان، فقط با تحریک اضطراب در افراد، باعث تشدید این رفتارها و بدتر شدن اوضاع می‌شود. در نتیجه ممکن است با استناد به برخی باورهای موجود در مورد احساسات و اضطراب‌های ناشی از این روش، با انجام آن مخالفت کنند.
عده‌ای نیز بر این باورند که همیشه باید از رویارویی با اضطراب خودداری کرد یا میزان آن را کاهش داد زیرا معمولا افزایش بیش از حد اضطراب و هیجان، باعث بروز آسیب‌های روانی می‌شود! در مواردی که اشخاص مستعد یا بیماران دچار وسواس با شیوه درست و به‌طور کامل مداوا نمی‌شوند، به‌کارگیری روش‌ها و تکنیک‌های خاصی برای متقاعد کردن آنها به همکاری در انجام تمرینات درمانی بسیار مهم است. یکی از روش‌های موثر این است که شخص مبتلا یا فرد مستعد به بیماری را به‌طور مکرر با مشکل خود مواجه می‌کنند. این مساله سبب ایجاد میزان بسیار زیادی اضطراب و ناآرامی در فرد می‌شود و در نتیجه او دیگر نسبت به مشکل خود بی‌تفاوت نیست و راحت با آن کنار نمی‌آید.

آشنایی با دیدگاه‌های مختلف درمورد وسواس

گروهی از روان‌شناسان بر این باورند که شخص مبتلا به بیماری وسواس، از آنجایی که تمایل دارد در رفتار خود تغییری ایجاد کند، راضی می‌شود تا با افکار ناخوشایند و احساسات خود مواجه و از این راه موفق به رفع و اصلاح آن شود.
این دیدگاه با تاکید بر الگوهای سه‌گانه؛ توجه به افکار، گفت‌وگو در مورد مشکل وسوسه‌های موجود و پذیرش مشکل توسط شخص، توجه خاصی به اهمیت و نقش باورها و طرز تفکر بیمار نسبت به هیجانات و احساسات خود دارد، بنابراین در این دیدگاه به‌طور عمده روی بررسی وضعیت عادی بیمار، رهایی او از قید و بندهای ذهنی، مشاهده و بررسی هیجانات شخص در برخورد با مشکل و تصویر‌سازی ذهنی فرد از افکار مزاحم خود متمرکز می‌‌شود.
علاوه بر نقش کلیدی شخص برای ایجاد تغییر، مواجهه او با موقعیت استرس‌زا و تجربه آن از سوی او نیز مهم است. در نتیجه برای رسیدن به نتیجه مطلوب، با بازسازی وضعیت استرس‌زا، بیمار را در موقعیت مشابه قرار می‌دهند و قوه ادراک و واکنش‌های او را بررسی می‌کنند.

دیدگاه دوم

این دیدگاه نیز با تکیه بر همان الگوهای سه‌گانه، بیشتر روی باورها و طرز تفکر بیماران در مورد هیجانات و احساسات تاکید می‌کند. در این دیدگاه فرض بر این است که افراد با توجه به باورهای خود در مقابل احساسات و هیجانات دردآور، عکس‌العمل متفاوتی از خود نشان می‌دهند؛ احساساتی که می‌توانند از سوی بیمار بیان شوند، مورد ارزیابی قرار بگیرند، پذیرفته شوند و در نهایت برای پیشرفت در درمان به‌کار گرفته شوند. طبق این نظریه، این احساسات و هیجانات نه‌تنها مختص یک شخص نبوده و خطرناک نیستند بلکه در افراد زیادی مشترک هستند. احساساتی که در عین پیچیدگی قابل‌درک‌اند و وجود آنها مایه خجالت نیست.
بنابراین این تئوری روی فلسفه‌های هدایت و کنترل هیجانات و احساسات تمرکز دارد و معتقد است افراد هنگام انجام تمرینات درمانی و در رویارویی با تجربه‌های هیجانی و ناخوشایند از خود مقاومت نشان می‌دهند تا جایی که از آن به‌عنوان یک احساس و حالت منفی یاد می‌کنند. همان‌طور که قبلا اشاره شد، در روش درمان وسواس از راه شناخت‌درمانی، تفسیر بیمار از افکار ناخوانده و عادت‌های ناخواسته وسواسی خود بسیار مهم است.
به‌عنوان مثال اگرچه وجود افکار مزاحم، در همه بیماران مشترک است، اما فرد دچار وسواس معتقد است او باید به تنهایی اقدام و افکار مزاحم و عادات ناخوانده خود را کنترل کند زیرا اگر این افکار کنترل نشوند در عملکرد او تاثیر می‌گذارند و پیامدها و نتایج مخربی در پی خواهند داشت.
اما همه روش‌های ادراکی و شناختی که برای کنترل این افکار به‌کار می‌روند بر این اساس هستند که تلاش برای کنترل، فرونشاندن یا از بین بردن افکار مزاحم تنها ممکن است شدت بیماری، علائم و آثار مخرب آن را افزایش دهند یا باعث شوند بیمار آن را به‌صورت یک واقعیت بپذیرد. اگر شخص بیمار، به تنهایی بخواهد با این افکار مقابله کند، این ذهنیت در او تقویت می‌شود که این وسوسه‌های فکری قابل‌کنترل نیستند.

در نتیجه همین مساله سبب می‌شود او در مهار کردن و فرو نشاندن این افکار، شکست بخورد و روحیه خود را از دست بدهد. از سوی دیگر، هنگامی که بیمار روحیه خود را از دست می‌دهد، قادر به کنترل افکار خود نیست و مجددا شکست می‌خورد. این چرخه معیوب همچنان ادامه می‌یابد و همین مساله باعث می‌شود فرد ناامید شود و تغییری در او ایجاد نشود.
نویسنده این مقاله با استفاده از روش جدید شناخت‌درمانی و ترکیب آن با نظریه‌ها و تئوری‌های اخیر توانست یکی از بیماران مبتلا به وسواس را که پیش از این، دوره درمان خود را رها کرده بود، مجددا تحت‌درمان قرار دهد. این شخص اولین بار ۱۰ سال پیش برای درمان وسواس شدید خود مراجعه و روانکاو مربوطه(نویسنده مقاله) برای درمان او از روش سنتی شناخت‌درمانی و رویارویی با مشکل و جلوگیری از پاسخ استفاده کرد. با وجود اینکه بیمار تحت‌فشار و استرس شدیدی هم بود اما تنها پس از گذشت ۶ جلسه و تقریبا بدون انجام تمرینات مربوط به مراحل درمان، آن را نیمه‌کاره رها کرد. زمانی که بیمار مجددا برای درمان مراجعه کرد، این فرصت برای روانکاو ایجاد شد تا این بار با شیوه‌های جدید ادراک (شناخت‌درمانی) و تلفیق آن با روش‌ها و دیدگاه‌های ذکرشده به درمان همان بیمار بپردازد و هر ۲ روش (شیوه‌های سنتی و شیوه‌های نوین) را با یکدیگر مقایسه کند.
یک مثال از درمان به شیوه جدید
یک نمونه از بیمارانی که با شیوه اخیر و توسط نویسنده مقاله تحت‌درمان قرار گرفت، خانمی‌۳۸ ساله و مجرد بود که به مدت طولانی از بیماری وسواس مزمن رنج می‌برد. این خانم یک بار نیز دوره درمان را اواسط راه رها کرده بود اما پس از مدتی مجددا آن را از سر گرفت. بیماری وسواس او باعث می‌شد همیشه نگران انجام کارهای خود باشد. او همیشه فکر می‌کرد کارهایش را یا به درستی انجام نداده یا اصلا انجام آن را فراموش کرده است. به‌عنوان مثال، هنگام خروج از منزل چند بار در‌ها و پنجره‌های خانه را کنترل می‌کرد تا از قفل بودن آنها مطمئن شود یا اینکه پروژه‌های کاری خود را به‌طور مکرر بررسی می‌کرد.

در طول دوره درمان قبلی (نخستین دوره درمان) همیشه تاکید داشت که ماهیت و مفهوم وسواس و بیماری خود را به درستی درک کرده اما احساس می‌کرد هنوز آمادگی لازم را برای مواجهه و رویارویی با مشکل خود و هیجانات ایجادشده ندارد و حاضر نیست پیامدهای منفی آن را بپذیرد. از سوی دیگر، وقتی نسبت به بیماری خود بی‌تفاوت بود، ابراز ناخشنودی و نارضایتی می‌کرد.

او قبلا با روش رویارویی با مشکل و جلوگیری از پاسخ و تمرینات مربوط به آن آشنا شده بود و معتقد بود انجام این تمرینات غیرقابل‌تحمل است که در آن شدت اضطراب از کنترل شخص خارج می‌شود و او را از پای درمی‌آورد. با چنین نگرشی، انجام درمان را به تعویق می‌انداخت و امیدوار بود خودش به تنهایی بتواند این مشکل را حل کند. گاهی نیز دوباره احساس می‌کرد برای رفع این مشکل نیازمند کمک گرفتن از شخص دیگری است و در نتیجه در تصمیم‌گیری خود دمدمی مزاج و مردد بود.

پس از بازگشت مجدد به دوره درمانی، شدت وسواس او نسبت به قبل به مراتب بیشتر شده و ابعاد گسترده‌تری از زندگی او را تحت‌تاثیر خود قرار داده بود. این مساله باعث شده بود روحیه او ضعیف شود و با احساس ناامیدی و افسردگی از داشتن چنین مشکلی حتی از خودش هم ناراحت و خشمگین باشد. او اعتراف کرد به‌تدریج امیدش را برای از بین بردن هر گونه افکار منفی و بیماری وسواس از دست داده و بارها به‌صورت غیرمنطقی حتی بر سر خودش نیز فریاد کشیده است.

روش کلی درمان به روایت روانکاو

در روش جدید، از تئوری‌های موجود در رابطه با شناخت حالت‌های هیجانی بیمار و پذیرش آن از سوی شخص استفاده شد. در مورد این فرد خاص، هدف اولیه این بود که او را نسبت به برخی مسائل آگاه کنیم. در این مرحله متوجه شدیم فرد مبتلا به وسواس، افکار مزاحم را خطرناک می‌داند و چون فکر می‌کند این مشکل تنها مختص خودش است پس خود را مسوول ایجاد آن می‌داند. در این رابطه جدولی در اختیار او قرار دادیم که با بررسی آن به سرعت توانست متوجه برخی مشکلات خود بشود. او با مطالعه جدول ابتدا وجود افکار ناخواسته و مزاحم خود را تایید کرد و سپس متوجه شد تنها فردی نیست که از این بیماری رنج می‌برد. در نهایت ما نیز توانستیم از این راه به طرز تفکر و دیدگاه او در مورد وسواس پی ببریم.
استفاده از این شیوه آموزش روان‌شناسی، باعث شد انگیزه او برای همکاری بیشتر شود. او احساس کرد ما واقعا افکار او را درک می‌کنیم و همین موضوع سبب شد آمادگی لازم را برای انجام مرحله بعدی یا همان مرحله رویارویی با مشکل و خودداری از پاسخ، کسب کند.

عقاید چالش برانگیز در مورد افکار مزاحم و مراحل تغییر آن

حالا هر دوی ما توانسته بودیم برخی تعابیر نادرست شخص را در مورد این افکار مزاحم تشخیص دهیم. تعابیری که باعث ایجاد دلسردی و بی‌تفاوتی در فرد می‌شد. مانند:
«من در برخورد با این افکار مزاحم، مسوول هستم»، «اگر همه چیز را چند بار بررسی نکنم حتما اتفاق بدی می‌افتد»، «باید برای تغییر رفتارهای خود آمادگی لازم را داشته باشم» (در برخورد با این مشکل دچار هیچ‌گونه اضطرابی نشوم)، «باید روی چگونگی کنترل احساساتم تمرکز کنم و بدانم که این احساسات تا چه اندازه مضر هستند»، «من باید در روند درمان سریعا به نتیجه برسم»، «باید به‌طور کامل این افکار مزاحم را از بین ببرم»، «من باید از انجام همه کارهایم مطمئن شوم.»
در مرحله اول درمان، او ابتدا با مشکل وسواس خود مواجه شد. وسواسی که سبب می‌شد قبل از ترک منزل حداقل ۵ بار در‌ها و پنجره‌ها را بررسی کند تا از بسته بودن آنها مطمئن شود. در تمرینات بعدی از او خواسته شد (با قانون ایجاد تاخیر در عکس‌العمل) ابتدا یک بار تمام درها و پنجره‌ها را بررسی کند و پس از ۱۰ دقیقه صبر و تحمل برای بار دوم آنها را بررسی کند و بعد ببیند که هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد و فاجعه‌ای رخ نمی‌دهد.
به تعویق انداختن واکنش نسبت به افکار مزاحم و ناخوانده (۱۰ دقیقه صبر برای کنترل مجدد درها و پنجره‌ها) سبب شد شخص بتواند با به‌دست آوردن فرصتی باورها و اعتقادات خود را در برخورد با این رفتارهای افراطی مورد بازبینی قرار دهد. به‌عنوان مثال از او سوال شد وقتی قبلا پس از بررسی کردن‌های پی در پی خانه را ترک می‌کرد، چه اتفاقی برایش می‌افتاد؟ او در پاسخ گفت: «با خود فکر می‌کردم که من دیگر چنین کاری را انجام نمی‌دهم.» در اینجا با استفاده از روش ERP به او آموزش داده شد ابتدا با فاصله زمانی یک دقیقه تمامی در‌ها و پنجره‌ها را بررسی کند و سپس به فاصله زمانی ۱۰ دقیقه، ۱ ساعت و ۶ ساعت، مجددا این کار را تکرار و در هر بار مشاهدات خود را در مورد احساسات و افکارش گزارش کند.

در جلسه بعدی او این‌گونه گزارش کرد؛ در فواصل زمانی بین هر بار بررسی کردن در‌ها و پنجره‌ها، اضطرار‌های فکری من ابتدا افزایش و سپس کاهش پیدا می‌کردند، اما وقتی در این فاصله تحت‌تاثیر این اضطرار‌ها قرار نگرفتم و در‌ها و پنجره‌ها را بررسی نمی‌کردم، مشکلی هم برایم پیش نمی‌آمد و اتفاق خاصی نمی‌افتاد. همین موضوع سبب شد من نسبت به رفتار خودم کنترل بیشتری پیدا کنم. در نتیجه متوجه شدم این اضطرار‌ها قابل‌تحمل بوده و نیازی به بررسی کردن مجدد در‌ها و پنجره‌ها نیست.

احساس خجالت و گناه از داشتن بیماری وسواس

نه‌تنها خود بیماری وسواس باعث بروز اضطراب و نگرانی در این خانم شده بود بلکه احساس خجالت از داشتن چنین بیماری‌ای نیز باعث تشدید این اضطراب‌ها و نگرانی‌ها بود. او با داشتن چنین احساسی از دست خودش و افکار مزاحم عصبانی می‌شد و در نتیجه بیماری وسواس او شدت پیدا می‌کرد.
پس به او گفته شد وجود این‌گونه اضطراب‌های ناخوشایند در مراحل تکامل انسان نوعی سازش با تهدیدات موجود در محیط اطراف است، تهدیداتی مانند دوری از آلودگی، اطمینان از وجود امنیت و تلاش برای اصلاح اشتباهات که به نوعی با یکدیگر مرتبط‌اند. در این روش به بیمار نشان دادیم نه‌تنها وجود اضطراب در برخورد با این تهدیدات امری طبیعی و عادی است، بلکه در حمایت و حفظ انسان نیز اهمیت بسیاری دارد. همین موضوع سبب شد میزان خجالت و احساس گناه او تا حد زیادی کاهش یابد.

نتیجه نهایی

در طول دوره درمان، وضعیت بیمار کم‌کم پیشرفت کرد به‌طوری که مشکل بررسی کردن درها و پنجره‌های خانه قبل از خروج تا حد بسیار زیادی رفع شد و وسواس او در بسیاری از رفتارهایش به‌طور کامل از بین رفت. البته اگرچه گاهی اوقات بروز استرس‌های جدید در محل کار باعث می‌شد از موضع خود عقب‌نشینی کند و به این فکر بیفتد که چیزی تغییر نکرده، اما پس از گذشت ۲ هفته می‌توانست افکار دوگانه خود یعنی میزان پیشرفت در درمان را از یک سو و حس کمالگرایی را از سوی دیگر، مورد ارزیابی قرار و دست از عقب‌نشینی خود بردارد. ما به او تاکید کردیم که باید در زندگی شخصی خود جایی را به این افکار مزاحم و وسواس‌هایش اختصاص بدهد و در صورت عقب‌نشینی، آن را نشانه‌ای از پیشرفت خود بداند. علاوه بر این، هدف از درمان با این روش، حذف افکار مزاحم یا وسوسه‌ها نبود بلکه شخص باید آنها را به‌صورت میهمانان ناخوانده و صداهای پس‌زمینه ذهن در نظر بگیرد و به زندگی خود کنار این افکار ادامه بدهد.